تو سرگردان
چو آن فانوس دریایی
پریشان زلف چون مجنون
تو خود آن واژه ی مرطوب بارانی
تو آن شیرینی خواب سحرگاهی
رها چون عطر
قشنگ چون گل
تو چون احساس رویش ٬ سبز
تو آن نیلوفر چشمان مردابی بارانی
ولی من کیستم ؟
دریای بی روحی
رها در بیکران دستهایی سرد
و تو آن ماه تابانی
که آری در وجودم موجهایی سبز

